آهای تو که اینهمه دوری از من این روزا در حال عبوری از من آهای تو که فکر می کنی سوزوندی دار و ندارمو با دوری از من طاقت نداری ببینی،می دونم اینهمه طاقت و صبوری از من ستاره ها می گن پشیمون شدی می خوای بگی که غرق نوری از من فکر نکنم بشه با صد تا دریا اینهمه نفرتو بشوری از من نمی دونم می خوای با قلب سنگی دل ببری بازم چه جوری از من

هیچ ...

چه کسی می داند
که عزای بودن و نداشتن را
سیاه باید پوشید یا سپید ؟

چه کسی می داند
که او بودن مرا نمی خواهد
یا نمی گذارند که بخواهد ؟




چه کسی می داند
من با این درد که نمی کُشد
اما دیوانه ام می کند چه کار کنم ؟


چه کسی می داند ....؟!!!

.
.
.

من که هیچ نمی دانم
هیچ
هیچ
هیچ

.
.
.

هیچ

معجزه

فقط

خودتی

کسی که خیلی ها

آرزویش رودارند. 

تودعای

شب وروزمنی