از خواب پاشدم امروز
چشمای بسته‌ت رو دیدم
ماهی سیاه کوچولو
تنگ شکسته ت رو دیدم

دیدم همین که می خونن

تاریخ تشنگی هات رو
دریاچه های خشکیده
خون گریه می کنن با تو

اخبار داغو می‌خونن

هرچند خوب می دونن
داغی که رو ارس مونده
این کوه سخت رو لرزونده

نه شعر آذری گفتم

نه خون آذری دارم
نسبت به مردمت اما
حس برادری دارم

رنجور آذربایجان

معصوم آذربایجان
مغرور آذربایجان
مغموم آذربایجان

رنجور آذربایجان

معصوم آذربایجان
مغرور آذربایجان
مغموم آذربایجان

از خواب پاشدم امروز

چشمای بسته‌ت رو دیدم
ماهی سیاه کوچولو
تنگ شکسته‌ت رو دیدم

دیدم همین که می‌خونن

تاریخ تشنگی‌هات رو
دریاچه‌های خشکیده
خون گریه می‌کنن با تو

اخبار داغ رو می خونن

هرچند خوب می‌دونن
داغی که روی ارس مونده
این کوه سخت رو لرزونده

نه شعر آذری گفتم

نه خون آذری دارم
نسبت به مردمت اما
حس برادری دارم

رنجور آذربایجان

معصوم آذربایجان
مغرور آذربایجان
مغموم آذربایجان

آروم می‌گرفتم با افسانه‌های شیرینت

آه حس گریه می‌کردم، با شهریار غمگینت
دل ابر بود و بارون شد
سرما زد و زمستون شد
آبادی‌ها بیابون شد
هرچی که بود، ویرون شد
هر چی که بود، ویرون شد

اینجـــآ زَمیـــن اَســـتــ

رَســمــِ آدمهــآیَشــ عَجیــبــ اَســتــ

اینجــآ گـُـم کــه بِشـَـوی

بـِـه جــآی اینــکه دُنبــآلتــ بِگـَـردَند

فرآموشـَـتــ می کُننـَـد
عآشـِـق کــه بِشـَـوی

بــه جــآی اینــکه دَرکــَتــ کُنــند مُتَهَمَــتــ می کُننــَد

فَرهَنــگــِ لُغــتــِ اینجــآ چیــزی از

عِشــــــق و اِحســــــآس وغــُــــرور سـَـرَش نِمی شـَـوَد

زیــآد کــه خــوبــ بآشــی زیــآدی می شـَـوی

زیــآد کــه دَمِ دَســتــ بآشــی تِکــــــرآری می شـَـوی

زیــآد کــه بِخَنــدی بَرچَســبـِـ دیوآنـِـگی میخـُـوری

و زیــآد کــه اَشــکــ بِریــزی... عآشــِــــقی..!!

اینجــآ بآیــد

فـَـقـَــــــط ...

بــرآی دیگــرآن نَـفــَــــس بِکِشــی...!!!

گاهـــی احساس میڪنَمــ روی دَستـــــ خـدا مــانده اَمــ


خَســتہ اَش ڪَردمـــــ خــودَش هَــم نــمــیــدانـــــــد با مَن چــہ ڪــنَــد؟

خیانت

شادیت را ز دور میبینم
بانگ خندان صدایت
بر دلم میکوبد
چه صدای زشتی
چه نوای شومی
مشت بی رحم  خیانت
به سرم میکوبد
من از این درد به خود میپیچم
همچو کرمی زخمی
چشم مست تو برای دگری میخندد
و برای من ِ عاشق
درد بی رحم سیاهی ست
که بر این جان ترک خورده روان میسازی
چشم غمگین دلم پر خون است
دل من میشکند از
یاد آن ایّامی
که به روی پدرم جوشیدم
به تن ِ پیر ِ چروکیدۀ او
رخت غم پوشیدم
رسم غفلت این است
گله ای از تو ندارم هرگز
هستیم را به تو بخشیدم لیک