سال نومبارک
سال سختی خواهیم داشت
سال مرگ یا پیروزی
چی بگم
وقتی نیستی
دنیا همیشه بی ارزش بوده
تو فیس بوک هم نتوانستم نشانی ازت بگیرم.
خدا
پناه بردن به خداونداست
تنها کسی که می تواند دردها راعلاج کند.
گرگ گرگ است
می درد
گرگها همیشه زوزه نمیكشند
گاهی هم می گویند:
دوستت دارم
و زودتر از آنكه
بفهمی بره ای
میدرند
خاطراتت را
و تو میمانی با تنی
كه بوی گرگ گرفته.....!
چه کنم که هیچ وقت گوش نکردی انچه من گفتم.
***********
دل های بزرگ و احساس های بلند، عشق های زیبا و پرشکوه می آفرینند
اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است
اکنون تو با مرگ رفته ای و من اینجا تنها به این امید دم میزنم که با هر نفس گامی به تو نزدیک تر میشوم . این زندگی من است
وقتی خواستم زندگی کنم، راهم را بستند.وقتی خواستم ستایش کنم، گفتند خرافات است.وقتی خواستم عاشق شوم گفتند دروغ است.وقتی خواستم گریستن، گفتند دروغ است.وقتی خواستم خندیدن، گفتند دیوانه است.دنیا را نگه دارید، میخواهم پیاده شوم
اگر قادر نیستی خود را بالا ببری همانند سیب باش تا با افتادنت اندیشهای را بالا ببری
من هر روز با صدها نفرکه راه اشتباه رفته اند درارتباطم پس برگرد قبل از اینکه دیربشودچون خدا مراقبت نخواهدبود.خوشا به حال بابا لنگ دراز که جودیش عاشقش بود وحرفش راگوش می کرد:(
روزی بود...
روزگاری بود
یادش به خیر
سالها گذشت
از اون روزها. از وبلاگها. ازدردودلها.ازسمپادو...
حالا اما اون روزهای شیرین رفته وفقط خاطرات آن مانده.
وچقدر درد آوراست که بدانی نمی توانی
تومشکلات به دوستانت کمک کنی
درحالی که انسان نماها بیخیالش نمی شوند.
کاش
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو توانایی بخشش داری
دستهای تو توانایی آن را دارد
که مرا زندگانی بخشد
چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی
و تو چون مصرع شعری زیبا
سطر برجسته ای از زندگی من هستی
دفتر عمر مرا با وجود تو
شکوهی دیگر
رونقی دیگر هست
می توانی تو به من زندگانی بخشی
یا بگیری از من آنچه را می بخشی
من به بی سامانی ، باد را می مانم
من به سرگردانی ، ابر را می مانم
من به آراسته گی خندیدم
منه ژولیده به آراسته گی خندیدم
سنگ طفلی اما
خواب نوشین کبوتر ها را در لانه می آشفت
قصه ی بی سر و سامانی من
باد با برگ درختان می گفت
باد با من می گفت :
" چه تهی دستی مرد ! "
ابر باور می کرد
من در آئینه رُخ خود دیدم
و به تو حق دادم
آه ... می بینم ، میبینم
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور ؟!
هیچ !
من چه دارم که سزاوار تو ؟!
هیچ !
تو همه هستی من
هستی من
تو همه زندگی من هستی
تو چه داری ؟! .... همه چیز
تو چه کم داری ؟! ...هیچ !
بی تو در می یابم
چون چناران کهن
از درون تلخی واریزم را
کاهش جان من ، این شعر من است
آرزو می کردم که تو خواننده ی شعرم باشی
راستی .... شعر مرا می خوانی ؟!
باورم نیست که خواننده ی شعرم باشی
نه .... دریغا ، هرگز
کاشکی شعر مرا می خواندی !!!