جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای از مردم هرگز زندگی نمی کنند و زندگی را یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتر به هدفی که در افق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه لذتی از آن برده اند… دیر یا زود آدم پیر و خسته می شود در حالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستگی بی لذت و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد… . جودی عزیزم! درست است، ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچه خاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستگی ما بیشتر می شود. . پس هرکسی را بیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم در دلش ثبت شویم.
+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم دی ۱۳۹۳ ساعت 20:39 توسط ايرمان
|
شاد بودن تنها انتقامیست که از زندگی میتوان گرفت
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۳ ساعت 13:21 توسط ايرمان
|
""سه دنیا در یک زندان ""
هیچ گاه تنهایی وکتاب وقلم ، این سه روح وسه زندگی وسه دنیای مرا کسی از من نخواهد گرفت . قصر بلند وزیبای تنهائی واز آن دویار همیشگی ام کتاب وقلم. دیگر چه میخواهم؟
آزادی چهارمین بود که به آن نرسیدم وآن را ازمن گرفتند اما این سه را که نمی توانند گرفت.حتی به زندان هم که می روم اینها بیشتر و وفادارتر می شوند.می رفتم به آن قصرپرشکوه و آن دو انیس همیشگی ام. قصری که با آن دوساکنش دو سال است چشم انتظار بازگشت من اند و هنوز هم امیدوارند که بازگردم؛ نه هنوز یک سال هم نیست ، نه ماه است!نه ماه؟ ده ماه؟ چه سال های طولانی گذشته است ! چه طولانی! به یک عمر دراز پرحادثه می ماند!
(دکترعلی شریعتی/گفتگوهای تنهایی(بخش دوم) /ص972
هیچ گاه تنهایی وکتاب وقلم ، این سه روح وسه زندگی وسه دنیای مرا کسی از من نخواهد گرفت . قصر بلند وزیبای تنهائی واز آن دویار همیشگی ام کتاب وقلم. دیگر چه میخواهم؟
آزادی چهارمین بود که به آن نرسیدم وآن را ازمن گرفتند اما این سه را که نمی توانند گرفت.حتی به زندان هم که می روم اینها بیشتر و وفادارتر می شوند.می رفتم به آن قصرپرشکوه و آن دو انیس همیشگی ام. قصری که با آن دوساکنش دو سال است چشم انتظار بازگشت من اند و هنوز هم امیدوارند که بازگردم؛ نه هنوز یک سال هم نیست ، نه ماه است!نه ماه؟ ده ماه؟ چه سال های طولانی گذشته است ! چه طولانی! به یک عمر دراز پرحادثه می ماند!
(دکترعلی شریعتی/گفتگوهای تنهایی(بخش دوم) /ص972
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر ۱۳۹۳ ساعت 10:11 توسط ايرمان
|
افسردگی چرا
افسردگی چرا
وقتی هنوز كتابهای زیادی هست كه نخوانده ایم
وقتی راه های زیادی هست كه نرفته ایم
وقتی چیزهای زیادی هست كه نیاموخته ایم
افسردگی چرا
وقتی كارهای زیادی هست كه می توانیم انجام دهیم
وقتی كسانی به نیروی عقل و توان بازوی ما نیازمندند
افسردگی چرا
وقتی نیروی عشق در قلب ماست
وقتی دلمان می تپد برا ی كسانی كه دوسشان داریم
برای سرزمینی كه متعلق به ماست
افسردگی چرا
وقتی اندیشه های بزرگ درسر داریم
وقتی آرزویمان جهانی آباد و آرام است
افسردگی چرا
وقتی كه می دانیم كه تنها نیستیم
وقتی می دانیم كسانی منتظرمان هستند
وقتی می دانیم كسانی چشم امیدشان به ماست
افسردگی چرا
وقتی می توانیم افكارمان را بنویسیم
یا نقاشی كنیم
وقتی می توانیم بسازیم
وقتی قدرت خلاقیت در ماست
افسردگی چرا
وقتی می توانیم شادی ها وغم هایمان را با دیگران تقسیم كنیم
وقتی می توانیم سنگی را از راه كسی برداریم
وقتی می توانیم با مهر خود دلی را شاد كنیم
افسردگی چرا
وقتی می توانیم صدای خنده و بازی بچه ها در كوچه را بشنویم
وقتی می توانیم برق امید را در چشمان درخشان شان ببینیم
افسردگی چرا
وقتی چشمه ها می جوشد
رودها جاری است
خورشید می تابد
و روز از پی شب می آید
افسردگی چرا
وقتی هنوز باران می بارد
باد می وزد
بهار می آید
زمین سبز می شود
و درختان بار می دهند
وقتی راه های زیادی هست كه نرفته ایم
وقتی چیزهای زیادی هست كه نیاموخته ایم
افسردگی چرا
وقتی كارهای زیادی هست كه می توانیم انجام دهیم
وقتی كسانی به نیروی عقل و توان بازوی ما نیازمندند
افسردگی چرا
وقتی نیروی عشق در قلب ماست
وقتی دلمان می تپد برا ی كسانی كه دوسشان داریم
برای سرزمینی كه متعلق به ماست
افسردگی چرا
وقتی اندیشه های بزرگ درسر داریم
وقتی آرزویمان جهانی آباد و آرام است
افسردگی چرا
وقتی كه می دانیم كه تنها نیستیم
وقتی می دانیم كسانی منتظرمان هستند
وقتی می دانیم كسانی چشم امیدشان به ماست
افسردگی چرا
وقتی می توانیم افكارمان را بنویسیم
یا نقاشی كنیم
وقتی می توانیم بسازیم
وقتی قدرت خلاقیت در ماست
افسردگی چرا
وقتی می توانیم شادی ها وغم هایمان را با دیگران تقسیم كنیم
وقتی می توانیم سنگی را از راه كسی برداریم
وقتی می توانیم با مهر خود دلی را شاد كنیم
افسردگی چرا
وقتی می توانیم صدای خنده و بازی بچه ها در كوچه را بشنویم
وقتی می توانیم برق امید را در چشمان درخشان شان ببینیم
افسردگی چرا
وقتی چشمه ها می جوشد
رودها جاری است
خورشید می تابد
و روز از پی شب می آید
افسردگی چرا
وقتی هنوز باران می بارد
باد می وزد
بهار می آید
زمین سبز می شود
و درختان بار می دهند
+ نوشته شده در یکشنبه هفدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 8:31 توسط ايرمان
|
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شب گرد مبتلا کن
مائیم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
از من گریز تا تو هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت ترک ره بلا کن
مائیم و آب دیده در کنج غم خزیده
بر آب دیدهی ما صد جای آسیا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردیست غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کان درد را دوا کن
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
+ نوشته شده در شنبه شانزدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 10:56 توسط ايرمان
|
دردیست...
دردیست غیرمردن
کان را دوانباشد
پس من
چگونه گویم
کاین درد را
دواکن
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:54 توسط ايرمان
|
نامه
فریدون فرخزاد به یک فاحشه: اندیشیدن به تو رسم، و گفتن از تو ننگ است! اما میخواهم برایت بنویسم شنیده ام،
تن می فروشی، برای لقمه نان! … چه گناه کبیره ای…! میدانم که میدانی همه ترا پلید
می دانند، من هم مانند همه ام راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و
تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند !! اما
اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزادشود این
«ایثار» است ! مگر هردواز یک تن نیست؟ مگر هر دو جسم فروشی نیست؟ تن در برابر نان
ننگ است… بفروش ! تنت را حراج کن… من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب
میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین .
شنیده ام روزه میگیری، غسل میکنی، نماز میخوانی، چهارشنبه ها نذر حرم امامزاده
صالح داری، رمضان بعد از افطار کار می کنی، محرم تعطیلی. من از آن میترسم که روزی
با ظاهری عالمانه، جمعه بازار دین خدا را براه کنم، زهد را بساط کنم، غسل هم نکنم،
چهارشنبه هم به حرم امامزاده صالح نروم، پیش از افطار و پس از افطار مشغول باشم،
محرم هم تعطیل نکنم! فاحشه !! دعایم کن
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 18:52 توسط ايرمان
|